تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

اینه های زنگ زده ام را صدا میزنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت میکنم.شمع ها را زنده نگاه میدارم.کتاب های خسته ام را میبندم.سلول هایم را از ترانه های رهائی لبریز میسازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا میخوانم.

تو را در برج های عاج در چشم های درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو میکنم.هیچ چیز نمیتواند بین من و تو فاصله باشد. نه دیوار نه سیم خار دار.

اگر تو در کنارم باشی میتوانم با اولین قطاری که از دور دست می اید به سوی بهار بروم.جنگل های وحشی را بر زانوانم بنشانم و نوازش کنم.با کودکان در اسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.

با تو اوازهای برهنه ی من شنیدنی و اشک های عاشقانه ام دیدنی است.با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است به ناگاه روشن میشود و معجزه های معطر دور و بر مرا فرا میگیرند.

پیش از انکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابان های شلوغ عبور بده.بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم و لابه لای پرهای فرشتگان به دنبال حقیقت بگردیم.

بیا تا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند از خاکستر خودمان بیرون بیائیم و دور از سنگ های سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم.

بیا گیسوان تر خود را در باد شمال رها کنیم و انقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم زندگی کنند... 

       ЭМИ  | 

 

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش ،

بادها دلتنگ اند.
دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند.
دوستم داشته باش ،

شهرها مي لرزند.

برگها مي سوزند ، يادها مي گندند


باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند.
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند.


دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت

نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند...

       ЭМИ  | 

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و... در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 روزها وهفته ها گذشت..... يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند.

 پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيمانی بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟ .پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

       ЭМИ  | 

مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.


مرد به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به سویتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند،اما بعضی وقت ها،زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم،او مجبور می شود پاره آجری به سوی ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یانه.

       ЭМИ  | 

گذر عمر مثل گذر ابری است که رفتنش به چشم نمیاد.اما هر وقت به هر بهانه ای تلنگری میخوری و به خود فراموش شده ات سر میزنی خودت رو تو نقطه ای دورتر از جای پیش میبینی.صندوقچه ی خاطرات گذشته ات لبریز تر شده و زمان شتاب بیشتری گرفته و از عمر باقیمانده کمی بیشتر نمانده.

کودکی...نوجوانی...جوانی...و...پیری!

و میرسی به اخرین خونه ای که انتظار همه رو میکشه چه خواسته باشی یا نه.برف پیری چنان روی سرت میباره که دیگه قامت راست کردن هم برات سخته.تب و تابها یکباره فرو میشینه.اینده رنگ میبازه...

اهای....! با توام....داشته هات تنها زمان حالند و گذشته ای سپید...خاکستری...و شاید سیاه!

حرکت به سکون تبدیل میشه.روزها کشدار و خسته کننده میشن و انتظاری خاموش و پر شکوه تو رو به صبر میخونه.حس غریبی به دلت چنگ میزنه.

ان زمان شاید بیشتر باور کنی که مسافری!

پس به خودت بیا..........زندگی رو درست زندگی کن!

 

       ЭМИ  | 

من به قدرتی اعتقاد دارم که خیلی از من بزرگتره و هر کجا و هر لحظه از روز همراه منه.خدا رو میگم.خودش میگفت همیشه با منه. میگفت اگه تو مسیرهائی که دارم میرم به پشت سرم نگاه کنم همه جا دو تا رد پا میبینم.میگفت همه جا شونه بن شونه ی من میاد و هیچ وقت تو سختیها منو تنها نمیذاره.

به پشت سرم یه نگاهی انداختم.راست میگفت.دو جفت رد پا میدیدم.ما همه جا با هم قدم میزدیم.اما...نه...خوب که دقت کردم دیدم بعضی جاها فقط یه رد پا هست...اونم تو لحظات سخت زندگی...

نفسم به شماره افتاده بود.گفتم یعنی حرفاش دروغ بوده؟!عصبانی شدم.فریاد زدم خدایا تو کجائی؟تو که گفتی هیچ وقت تنهات نمیذارم.کجائی که ببینی تو تمام لحظات سخت زندگی فقط یه رد پا میبینم.

خدا گفت بنده ی من ناراحت نباش. من تو را تنها نگذاشتم.اگر تو در لحظه های سختی به جای دو جفت یک جفت رد پا میبینی نگران نباش.در سخت ترین لحظات زندگی تو به من توکل کردی و من تو را در اغوش گرفتم و اینها که میبینی رد پای من است!

خدایا!...........خیلی دوستت دارم.

       ЭМИ  | 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

*****

       ЭМИ  | 

 

میگن به دنیا اومدیم تا بزرگ بشیم.تا دستمون به میوه ی دانایی برسه و ادم بشیم.میگن باید به کمال برسیم.اما کمال دقیقا یعنی چی؟! چطوری بهش میرسن؟!

به این نتیجه رسیدم که ما با تجربه هامون بزرگ میشیم.تجربه های ما در زندگی  هر روز ما رو کاملتر میکنن.درست مثل اینکه ما پازل بزرگی باشیم و تجربه ها مثل قطعه های کوچک و بزرگی هستن که هر روز جای خودشونو پیدا میکنن و ما کم کم پر میشیم!

گاهی به خودم میگم :هی!اگه قرار بود تو یه سیب باشی الان تو کدوم مرحله بودی؟!هنوز دونه بودی یا دیگه جوونه زده بودی؟!جوونه ات رشد کرده بود؟!میوه شده بودی؟!چه خوب بود اگه یه درخت سیب بودم!

اما اگه دونه بودم و کلاغ منو میخورد چی؟! اگه جوونه بودم و پای کسی لگدم میکرد ؟! حتی ممکن بود سیب باشم اما یه سیب کرمو!خوب زندگی سیب هم سختی های خودشو داره!

اما نه من سیب نیستم.ادمم.تجربه های من باید از تجربه های یه سیب پیچیده تر باشه.تجربه های من منحصر به منه.حتی نزدیکترین دوستم هم تو تجربه های من شریک نیست.ممکنه بخشی از تجربه های من باشه اما انچه من از زندگی میفهمم با اون و درک اون فرق داره.

از خودم میپرسم من چقدر تحمل تجربه های سخت رو دارم؟چقدر تحمل دارم که عزیزترینها رو از دست بدم اما بازم رو پام بایستم؟چند بار میتونم سر دو راهی قرار بگیرم و درست انتخاب کنم؟

شاید اگه باور داشتم که یه سیب هستم دیگه ارزو نمیکردم کاش موز بودم.دیگه از اینکه چیده بشم و خورده بشم نمیترسیدم.

اما من ادمم.فرصت دارم زندگی رو طوری تجربه کنم که دلم میخواد.

گاهی دوست دارم با خدا حرف بزنم.بهتر بگم گاهی میخوام سفارش خودمو پیش خدا کنم.میخوام بگم تجربه های زندگی من نه کمتر از خودم باشه نه بیشتر.

دوست دارم به اندازه تمام خودم زندگی کنم.

دوست ندارم خام بمونم یا مثل دونه ای باشم که همیشه ارزو داشت سیب باشه.اما جوونه شو یه گربه لگد کرد.

من دلم یه پایان خوب میخواد....

اگر چه با تجربه هایی گاه به گاه تلخ....

       ЭМИ  | 

آي ... انسان!

 اي سوار سركش مغرور!

 اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را نيك بنگر.

 گوشه اي از بيكران ملك خدايت را.

 لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن.

 چشم سر بربند- چشم دل بگشاي .

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن.

 هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست.

 بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست.

 جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست.

 زير سقف آفرينش- صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است .

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند .

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست .

آي... انسان!

 اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را .

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست .

       ЭМИ  | 

 کریما!   کردگارا!  پاک یزدانا!  خداوندا!

حکیما!   مهربانا!   بی نیازا!   بی همانندا!

ببخشا بر ما لطف جاویدان سرمد را.

بگیر از مهربانی دست لرزان ما را.

مرا در کشف راز غیب یاری ده.

به جان من توان پایداری ده.

کریما!   سخت حیرانم.

چه میبینم ...

نمیدانم!!!

 

 

 

  

    

       ЭМИ  | 

ان روز اومدم دیدم برام نوشته:

هی تو خدا رو تو جیب بغلت نداری؟!

اول خندیدم...بعد اخم کردم...بعد گشتم...

تمام جیبهام رو گشتم...هیچ چیز نبود جز خالی خالی و پر از خالی!

 برگشتم سرم رو بالا کنم داد بزنم:

من هیچ چیز ندارم...

که تازه هواسم به دیوارهای تنگ اطرافم جمع شد.

دست کشیدم دور تا دور و احساس کردم

توی یک جیب هستم!

یک جیب بغل!

توی جیب بغل یک خدا!!!

که مدتهاست دست به جیب بغل نمیبره!

جیب بغل...جیب مخفی و یواشکی...

که فقط وقتی میخواهی چیزی دست نخورده بمونه

اونجا جاش میدی.

یا وقتی بخواهی چیزی رو فراموش کنی!

اینها همه لطفه یا قهر؟!!

تنها هستم تنها...

 خدایا 

 جیب بغلت یادت هست؟!!

 

 

 

       ЭМИ  | 

       رمه ام گم شده است!

          شب سنگین بیابان گویا

               رمه ام را دزدید.

        رمه ام!

          انهمه شعری که برایت گفتم

               ناگهان گم شد و رفت.

                     حرف مردم شد و رفت.

    چه کسی گفت خداوند شبان همه است؟

          و برادرها را تا  ته  دره ئ اوج رهنمون 

                خواهد  بود؟

     من شبان رمه ئ خود بودم

             و کسی ان بالا

                خود شبان من معصوم نبود!

      غفلت من رمه را از کف داد.

         غفلت او شاید

            هم از این دست مرا

       هم از این دست تو را

                   رمه را....

                               همه را....

 

       ЭМИ  | 

ای قهرمان خسته تن و خسته جان من

دانم تو کیستی

دانم تو چیستی

یک عمر در سراچه دلتنگ زندگی

مردانه زیستی.

در پیش خلق خنده به لب داشتی ولی

پنهان گریستی.

در چشم من مسیح بزرگ زمانه ای

ای مرد پاکزاد

بر جان پاک تو

از من درود باد.

از من درود باد.

 

       ЭМИ  |