اینه های زنگ زده ام را صدا میزنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت میکنم.شمع ها را زنده نگاه میدارم.کتاب های خسته ام را میبندم.سلول هایم را از ترانه های رهائی لبریز میسازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا میخوانم.
تو را در برج های عاج در چشم های درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو میکنم.هیچ چیز نمیتواند بین من و تو فاصله باشد. نه دیوار نه سیم خار دار.
اگر تو در کنارم باشی میتوانم با اولین قطاری که از دور دست می اید به سوی بهار بروم.جنگل های وحشی را بر زانوانم بنشانم و نوازش کنم.با کودکان در اسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.
با تو اوازهای برهنه ی من شنیدنی و اشک های عاشقانه ام دیدنی است.با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است به ناگاه روشن میشود و معجزه های معطر دور و بر مرا فرا میگیرند.
پیش از انکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابان های شلوغ عبور بده.بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم و لابه لای پرهای فرشتگان به دنبال حقیقت بگردیم.
بیا تا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند از خاکستر خودمان بیرون بیائیم و دور از سنگ های سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم.
بیا گیسوان تر خود را در باد شمال رها کنیم و انقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم زندگی کنند... 




به قدرتی اعتقاد دارم که خیلی از من بزرگتره و هر کجا و هر لحظه از روز همراه منه.خدا رو میگم.خودش میگفت همیشه با منه. میگفت اگه تو مسیرهائی که دارم میرم به پشت سرم نگاه کنم همه جا دو تا رد پا میبینم.میگفت همه جا شونه بن شونه ی من میاد و هیچ وقت تو سختیها منو تنها نمیذاره.
قايقي خواهم ساخت،
ور!



