تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

برای نوشتن هیچ چیز مهیا نیست ٬ برای بیرون ریختن این کلمات که راه نفس کشیدنم را بریده اند . برای گفتن از تو و تمام آن خیال هایی که دوره ام کرده اند . برای رو کردن دست خودم شاید .

 با اینکه من برای تو همیشه خودم بوده ام . بی دروغ و بی اغراق ٬ اما اگر هنوز گنگی در چشمهایت موج می زند لابد ایراد از من است . باید شفاف تر باشم ٬ بی رنگ باشم .

 روزها و شبهایی که با این خیال طی شد کم نبود . با خیال چشمهایی که نگاهشان کنی و آنها هم به تو بفهمانند که خوب نگاهت را می فهمند . با خیال دستهایی قوی که دستهایم را بگیرند و من فکر کنم زمان ایستاده است و همه مات مانده اند و به آرامش من حسادت می کنند .

فکر می کنی این نوشتن از کجا پیدایش شد ؟ از این که هیچ وقت گوشی برای شنیدن نداشتم ... حقیقت است ٬ هر چند برای خودم درد دارد گفتنش .

 

این تار بود که می تنید

دست به دست می چرخید

گاه و بی گاه

در گذرِ روزها و شب ها

رجز می خواند

سر انگشتان ِ ریسندگان ِتنش را.

 

تاریک شدم

که روشن کُنَدم

تا عطر ِنفت ِتنم

تَفتِه کند

و تنپوش ِ تاری ام را

بپوشاند.

 

به اخگری می ماند

تا دلیل ِراه شدنم را

از راه راه ِعبور ِتنش

گاه گاه بشنوم

و هجای ِمکرر ِنامش را

به عشوه

زمزمه سازم

که زمزمه ها خود

نهان شده

رازم را.

 

به وقت ِاعتراف

کرور کرور

ترانه می خواندند

به جشن ِزخمه و بوسه

 

مسلسل ها

اشارتگر ِدیوار پشتمان بودند

که قرار بود

راه راه ِسرخ تنش را

کنار به کنار ِدستان ِبسته ام

بر سپیدی ِدیوار حک کنند.

 

هیهات

درنگ کن از این همه تردید

بر بوته زار ِآتش و خاکستر

 

خاکستری بنواز

آواز خوان ِ جدایی ِتـــرمــــه

دلیل سینه کوب ِ

گلوله و زخمه.

 

       ЭМИ